خوابگاه دختران

خاطرات خابگاه من

 بارو بندیلو جمع کردیم با اشکو آه و فغانکه برگردیم به دیارمون...آخ خدا ذلیل کنه اونیکه ما رو فرستاد تهروووووووووووووون

بیخیال میگفتم ...چی میگفتم ؟آها نگهبان خوابگاه(مرد ۵۲ ساله رشتی)با اون لهجه شیرینش گفت ترمینال میری؟برسونمتخلاصه سوار پرایدشون شدیمو تو ترمینال جنوب۴تا ساک بنده رو بدون اینکه اجازه بدن یه دست بش بزنم کشون کشون اوردند.ایول به غیرتت مرد

دمش گرم...پولم نگرفت

فکر کنم بختم باز شدحالا هرکی گفته رشتی جماعت فلانه غلط کرده...

نوشته شده در شنبه ۱۸ تیر۱۳۹۰ساعت 11:39 AM توسط باران| |


:قالبساز: :بهاربیست: