فور اوری بادی
هرگونه کپی برداری مجاز مجاز است 
قالب وبلاگ
تغییر چقدر تغییر زیباست

اما متاسفانه

بعضی ها عوض میشوند

بعضی ها عوضی

و بعضی ها عوضی تر


همیشه شکستن با هیاهو همراه نیست گاهی از فرط شکستگی سکوت میکنی تا نداند کسی در پس این آوار چه فریادی نهفته است


[ سه شنبه 16 اردیبهشت1393 ] [ 11:51 AM ] [ مرضیه ] [ ]


یک لحظه از اتاقتون برید بیرون 30 ثانیه به مادرتون نگاه کنید ....

بعدش به این فکر کنید که خیلیا حاضرن تمام زندگیشونو بدن تا این 30 ثانیه رو داشته باشن...

[ سه شنبه 16 اردیبهشت1393 ] [ 11:25 AM ] [ مرضیه ] [ ]

وقتی شیری طعمه اش را با آمدن لاشخورها رها میکند نشان ترس نیست

بلکه باورش این است که طعمه اش دیگر ارزش خوردن ندارد...

نه من آن شیر نیستم ولی تو آن طعمه ای هستی که مدت هاست با لاشخورها تنهایت گذاشته ام
[ یکشنبه 10 فروردین1393 ] [ 11:22 AM ] [ مرضیه ] [ ]

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش



[ شنبه 9 فروردین1393 ] [ 11:9 AM ] [ مرضیه ] [ ]

آااااهاااای چته غمبرک زدی؟؟رفته؟؟؟

اه پاشو خودتو جم کن

رفته که رفته

بعضیها بهش میگن قسمت

اما من تازگیها بهش میگم به درک

تو هم بگو

 میدونی چیه؟ در زمین عشقی نیست که زمینت نزند. آسمان را دریاب...


[ شنبه 9 فروردین1393 ] [ 10:3 AM ] [ مرضیه ] [ ]

تو به من مي گفتي :

به جهنم كه تو با آن دل ديوانه ات عاشق شده اي و به من بخشيدي  دوزخ چشم پر از خواهش و پر شورت را

كه ز چشمان غريبي دل و دين مي بردند !

تو به من مي گفتي :

حرف هايت همه اش از سر يك خودخواهي ست

و نفهميدي من

چه مسيحانه و معصوم برايت مردم !

تو به من مي گفتي :

بازي عاشقيت را به سرانجام رسان ، تو مرا ميبازي . . .

و من از روي نگاهت خواندم

كه تو را يكسره در پاي همه خاطره ها باخته ام .

تو بدي مي كردي

و من از روي نيازم به تو مي بخشيدم !

و نمي فهميدم . . .

اين عذاب من ويران شدة تنها بود

يا عذاب تو كه هر روز مرا مي ديدي !

و صداقت همة لازمة عشقي بود

كه تو از اين دل ديوانه دريغش كردي

تو به من مي گفتي :

عشق يعني غل و زنجير اسارت بر قلب !

و من ساده گمان مي كردم ،

همه سنگيني قلبت ز همين زنجير است !

و نمي دانستم

غل و زنجير تو معناي خيانت دارد . . . !

 

[ پنجشنبه 7 فروردین1393 ] [ 9:49 PM ] [ مرضیه ] [ ]
 بارو بندیلو جمع کردیم با اشکو آه و فغانکه برگردیم به دیارمون...آخ خدا ذلیل کنه اونیکه ما رو فرستاد خوابگاه

بیخیال میگفتم ...چی میگفتم ؟آها نگهبان خوابگاه(مرد ۵۲ ساله رشتی)با اون لهجه شیرینش گفت ترمینال میری؟برسونمتخلاصه سوار پرایدشون شدیمو تو ترمینال جنوب۴تا ساک بنده رو بدون اینکه اجازه بدن یه دست بش بزنم کشون کشون اوردند.ایول به غیرتت مرد

دمش گرم...پولم نگرفت

فکر کنم بختم باز شدحالا هرکی گفته رشتی جماعت فلانه غلط کرده...

[ شنبه 18 تیر1390 ] [ 11:39 AM ] [ مرضیه ] [ ]
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

این روزها حالم چندان خوش نیست

کمی هستم و اندکی بودنم را یدک می کشم

این روزها دلگیرم

"از آنها که جهان بینیشان

از نوک بینیشان فراتر نمی رود"

دلم بر حقارت این آدمها می سوزد

دلم بر هیچ بودنشان

که به هیچی دل می بندند

و به پوچی دل خوشند....!

هیچستان جایشان و پوچی تبارشان!!!!

هیچی هیچ کس را نمی بینند

و بی هیچی زندگی را به هیچ بدل می کنند!؟!

دلم بر حقارت آنان می سوزد

که لب فرو بسته...

قلبهاشان چرک نویس آلوده ترین حرفهای مردم است!!!!


[ یکشنبه 21 آذر1389 ] [ 11:7 AM ] [ مرضیه ] [ ]

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق می كند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق می كند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق می كند كه ترابا طلا نوشته، ‌یكی به خود می بالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟

قرآن !  من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...

 

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه،‌ خواندن تو از آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند . خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو . آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،‌گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم 

[ شنبه 23 مرداد1389 ] [ 12:52 PM ] [ مرضیه ] [ ]
من برگشتم

هورررررررررررررااااااااااااااااااااا

جاتون خالی خیلی خوش گذشت

ولی تا اومدم وبمو باز کردم دیدم بلههههههههه قالبش با همه چیش ریخته به هم

فکر کنم قالبه زیاد اخلاقی نبوده گویاااااااا

اینم همینجوری برای اینکه خالی از عریضه نباشه:

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت

حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی

جدایی سخت است نه به سختی تنهایی

الهی قربون این نینیا برم من بازم عکسشونو میذارم

[ پنجشنبه 17 تیر1389 ] [ 5:32 PM ] [ مرضیه ] [ ]

     

معلم پای تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود.
ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان
تساويهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست

هميشه
يک نفر بايد بپاخيزد
...



به آرامی سخن سر داد:



تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
:و او با پوزخندی گفت
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟
يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با يک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت
بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:

یک با یک برابر نیست

 

[ پنجشنبه 3 تیر1389 ] [ 7:57 PM ] [ مرضیه ] [ ]
 

راستش اصلا فکر نمیکردم شعرای  جبران رو اینقدر دوست داشته باشم تا اینکه امروز کتابی رو به زبان لاتین  که مدتها پیش هدیه گرفته بودم رو ورق زدم و تصمیم گرفتم گزیده ای از اون را اینجا بنویسم

stand together yet not too near together

for the pillars of the temple stand apart

and the oak tree and the cypress grow not in each others shaeow

 

در كنار هم بايستيد اما نه بسيار تنگاتنگ:

زيرا ستونهاي بلند معبد دور ازهم مي ايستند

و درخت بلوط ودرخت سرو

درسايه يكديگر هرگز نمي بالند

give your hearts but not into each others keeping.

for only the hand of life contain your hearts.

 

دل خويش رابه يكديگر بدهيد اما هنگامي كه آن را ميگيريد

زنداني اش نكنيد

زيراتنها دستهاي فراخ زندگي است

که می تواند دلهای شما را در خود نگه دارد

love one another but

make not a bond of love

let it rather be

 a moving sea between the shores of your soul

به هم عشق بورزید

اما از عشق بند نسازید

بهتر آن است که عشق دریایی باشد مواج

که ساحل وجود شما را به هم بپیوندد

 

 

[ شنبه 29 خرداد1389 ] [ 6:39 PM ] [ مرضیه ] [ ]

میتوان با یک گلیم کهنه هم

روز را شب کرد و شب را روز کرد

میبوان با هیچ ساخت

متوان صد بار هم

مهربانی را خدا را عشق را

با لبی خندان تر از یک شا خه گل تعبیر کرد

می توان در فکر باغ و دشت بود

عاشق گلگشت بود

میتوان این جمله را در دفتر فردا نوشت :


خوبی از هر چیز دیگر بهتر است

[ یکشنبه 23 خرداد1389 ] [ 9:37 AM ] [ مرضیه ] [ ]
 
در شبان غم تنهایی خویش٬

عابد چشم سخنگوی توام.

من در این تاریکی٬

من در این تیره شب جانفرسا٬

زایر ظلمت گیسوی توام.

 

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من٬

گیسوان تو شب بی پایان.

جنگل عطر آلود.

شکن گیسوی تو٬

موج دریای خیال.

کاش با زرورق اندیشه شبی٬

از شط گیسوی مواج تو٬من

بوسه زن بر سر هر موج٬گذر می کردم.

کاش بر این شط مواج سیاه٬

همه عمر سفر می کردم.

 

وای٬باران٬

           باران٬

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما٬

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ٬

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور٬

وای٬باران٬

           باران٬

پر مرغان نگاهم را شست.

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات٬آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز٬

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز.

باز کن پنجره را!

                                      صبح دمید!

با من اکنون چه نشستن ها٬خاموشی ها٬

با تو اکنون چه فراموشی هاست.

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد!

 

من اگر ما نشوم٬تنهایم

تو اگر ما نشوی

                        خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو٬

مشت رسوایان را وا نکنیم٬

 

آشیان تهی دست مرا٬

مرغ دستان تو پر می سازند.

آه مگذار٬که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد.

 

[ پنجشنبه 20 خرداد1389 ] [ 1:9 PM ] [ مرضیه ] [ ]
 

ببينم شنيدي؟

 

هركه با گرگش مدارا ميكند

خلق وخوي گرگ پيدا ميكند

 

[ دوشنبه 17 خرداد1389 ] [ 9:5 PM ] [ مرضیه ] [ ]

نامت چه بود؟

 -  آدم

  فرزند كی ؟

-  من را نیست نه مادری و نه پدری، بنویس اول یتیم عالم خلقت

  محل تولد؟

-  بهشت پاك

  اینك محل سكونت؟

- زمین خاك

  آن چیست بر گُرده نهادی؟

- امانت است.

  قدت؟

- روزی چنان بلند كه همسایه خدا ، اینك به قدر سایه بختم بروی خاك

  اعضای خانواده؟

- حوای خوب و پاك، قابیل وحشتناك، هابیل زیر خاك

  روز تولدت؟

- در جمعه ای ،به گمانم روز عشق

  رنگت؟

- اینك فقط سیاه ز شرم چنان گناه

  وزنت؟

- نه آنچنان سبك كه پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان كه نشینم به این زمین

  جنست؟

- نیمی مرا ز خاك نیمی دگر خدا

شغلت؟

- در كار كشت امید بروی خاك

  شاكی تو؟

- خدا

نام وكیل؟

- آن هم فقط خدا

جرمت؟

- یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟

- همین و بس

  حكمت؟

- تبعید در زمین

  همدمت در گناه ؟

- حوای آشنا

  ترسیده ای؟

- كمی

  ز چه؟

- كه شوم من اسیر خاك

  آیا كسی به ملاقاتت آمده است؟

 بلی

  چه كس؟

 گاهی فقط خدا

  داری گلایه ای؟

 دیگر گِله نه ولی...

  ولی كه چه؟

حكمی چنین آن هم به یك گناه؟!!!!

  دلتنگ گشته ای؟

 زیاد

  برای كه؟

تنها فقط خدا

  آورده ای سند؟

بلی

 چه؟

دو قطره اشك

  داری تو ضامنی؟

 بلی

  چه كس؟

فقط خدا

  در آخرین دفاع؟

 می‌خوانمش چنان كه اجابت كند دعا ...

 

 

[ جمعه 7 خرداد1389 ] [ 8:55 PM ] [ مرضیه ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

باران باش ببار نپرس پیاله های خالی از آن کیست
امکانات وب